۱.
عطش برده توان بچه ها را
نمی فهمد زبان بچه هارا
من از هر رود می پرسم ،ندیدی
عمو عباس جان بچه ها را؟
کاظم حسن زاده
می خواستم برم نوشهر ...نشد!!!!
۲.
ورق را برگردان
پشت تمام شعر هایم حرف بزن
من از چند روز دیگر شروع شدم
اتاقی را که شبها راه می رود
سینما رفتیم//به پیکاسو خندیدیم//و نرودا توی دهان من عشق می ورزید.
-آه-
از همه آدم های دنیا چند متر دیرترم...
ورق را برگردان
پشت سرم، حرف بزن
به من برنمی خوری¤
۳.بوتیمار هم رفت....کسی باعث شد؟....هر خدمتی که کردم،بی مزد بود ومنت
یارب مباد کس را،مخدوم بی عنایت
۴.منتظرم![]()
![]()
![]()