سلام
من می تونه یه نفهم به تمام معنا باشه.مث اون روزی که هی سعی میکرد ن بگن (بگم؟؟؟؟نمیشه...خدا نم خواد)من بد ماجرا نیستم.امروز،من خوب ماجرا بودم .فقط هخمین.وقتی پرنس برای گرفتن حقش سعی میکرد تحدی از حدود کنه و بره دختر شهر پریان رو از دست شوالیه سیاه نجات بده .شوالیه سیاه اونو به عنوان هدیه تقدیم کرد به فتحعلی شاه .و من اسب ماجرا بود.اسب بو.دن خوب است .اصلا اسب خوب است.علف مزه عشق میدهد. مخصوصا عاشقی که از خودش بیزاره می تونست باشه از خودش شروع کرد به تموم شدن و من راحت می تونستم یه اسب فهمیده باشم که تو تگزاس لوک خوش شانس رو از دست بوشویک نجات بده و دالتونا دیگه حتی نتونن که شوالیه سیاه و تهدید کنن که اونوقت فتحعلی شاه جلوشون واسه تا بتونه....(بقیه ماجررا رو که می دونین...!!!).خوبه..داره یواش یواش یه چیزای روشن میشه.سپیده،از اون روز که چشام چشمات و دیده دیگه خواب شب از چشام پریده .سپیده ..فقط به تو امیده.راستی واسه رووووووشنتر شدن ماجرا میتونین از کشف امینه(همون خاتون ۱۲ساله )تو ملاقاتش با ژآک روسو استفاده کنین کهچشمای گربه رو در آورد(تاریخ را می توان تحریف کرد.(بگذریم شاید بتونه ما رو برگردونه به ادامه ماجراکه اصله چی بود؟؟؟آها!ها ،هاهاهاهاها......بی خیتال..همون بی خی خودمون.(چشمک تقدیم شود با ریادتا(من می تونه اسب باشه.شاید هم نه.آقای بانو اونقدر باهوش بود که می دونست هیچوقت .و هیچ جور امکان نداره یه اتفاق همینطوری بی خودی و سر سری از پشت بوم خونشون بیافته زمین آخه تا یک متر و نیم حفاظ داشت(حفاظ چیز خوبی نیست..دست آدم رو کوتاه می کنه)و قتی آقای بانو داشت فکر می کرد(فکر می تونه چیز خوبی باشه)به یه پسر خوشگل چشم رنگی(میدونی....از ژسرای چشم رنگی خوشش نمی اد..حتی اگه داداشش باشه) بعد من(من دختر دوست دارم)توی این بازی دست به دست شد.به هیچ جا که بر نمی خوره(قطعا به هیچ جای جهان بر نمی خورد///این شعرهای ساده فقط مال مریم است*)چرا هیچ وقت با محمد علی شاه ننشستی صحبت کنی آخه بار فروش هم شد جا که رفتی اونجا واسه باز ژس گیری اراضی حکومتی از دست رضا شاه پهلوی؟من کیست؟ من می تواند آدم باشد.نه این ممکن نیست خودش اعتراف کرده اسب است.اصلا گور بابای کاترین که هیچ وقت نخواست قدر امینه رو بدونه.اصلا همه چی موکول می شود به پیدا شدن ندوقچه قجری امینه تا همه اسرار از آن کشف و شهود شود چون ناپلئون که به قدرت رسید و دزیره را رها کرد.و بعد دزیره هم شد دزیره دریدا و ملکه سوئد و چون خودش خوشش نمی اومد شد همون دزیره.
نمک در نمکدان شوری ندارد
دل من طاقت دوری ندارد
قررررررررررررربونت
مهدی-دانشگاه شهر