<<برای با هم بودن آمده بود.دستهاش و تمام وجودش را می شد از پشت همه گیلاسهای دور و بر میز دیدو همه تازگی داشت.داشت بزرگ میشد.درست هم سن من و ما و مثل ما بودن.می خواست معصوم باشد.من همیشه به معصوم بودنش حسادت میکردم.برگشت.و من نابغه خانه خودمان بودم که بعدن ها به آقا بزرگ تبدبل میشد .با نوه هایی که هنوز اسمشان را انتخاب نکرده بود.تیام دخترم بود.من دخترم را اندازه تمام آدمهای دنیا که کم است.بیشتر از آن دوست دارم.من آدم خوبی هستم و بدون مادربزرگ بچه های تیاممان نمی توانم زندگی کنم.دارد نزدیک می شود می خواهد مرا بخواند.و من بیشتر از مادرم می فهمم و این از بزرگ شدن مرموز مغز انسانهای اولیه بیشتر شک میکند به مادرش.حالا تنهاست. من و او.و هیچ کس دیگری پشت گیلاسهای خالی راه نمیرود.>>
اینها را دیروز گوشه رو میزی نوشتم:
ازکف دست
تا لب به لب گیلاس/ زدیم
عادی بود